تبليغاتX
وادی خاموشان

وادی خاموشان

ادبی و هنری...

سلامی چو بوی خوش آشنایی/ بدان مردم دیده روشنایی

 

سلام

ممنون از دوستای خوبم که میامدندو نظر میدادند.هی پشت سر هم سر میزدند تا شاید دیگه چشمشون به سوالات بی جواب نخوره .اما این روزا دیگه حوصله وحالو احوالی برای وبلاگ ووبلاگ اپ کردن نبود.درگیر روزمرگی های زمونه٬دویدن ها٬دور تسلسل ها٬ونهایت خستگیهاو دل مردگی هایی که روی دلم رد پاش به جا میموند.انگار این روز ها که میگذره هر روز بیشترو بیشتر لابه لای صفحات دفتر زندگی گم میشدم.شده بودم یه دوند ه که با طلوع افتاب دویدن و توی یه دایره بسته اغاز می کردو اخر روز٬ وقتی که خورشید سایشو خم میکرد از لب پنجره اتاقم برای خداحافظی. وقتی که خوب نگاه میکردم میدیدم دوباره برگشتم سر خط. .

ما دیدم بالاخره که چی؟سوالات بی جواب همیشه تو زندگی ما هست.صبر کردم اما دیدم نه خیر.بعد دو ماه هیچ کسی جواب درستی نداد.عجیب نیست شاید هیچ کس نمی تونست جواب درستی بده پس تصمیم گرفتم بیام ویه حرف تازه بزنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 13:41  توسط ب.مستعان 

تولد یک پروانه

 

فصل اول :تولد

در میان انبوهی از صداها ٬انگاه که هیچ کس انتظارش را نداشت وشاید برای سایر موجودات بسیار بی اهمیت مینود تولد یافت.وبر او خوانده شد تا متولد شود .تلاش را اغاز کرد بی انکه بداند به کجا می اید ٬بی انکه بداند در کجای این کره خاکی قدم میگذارد.با تلاشی  بسیاراز میان انبوهی از تارهای باریک وشفاف خود را به بیرون میکشید گویی دنیای بیرون پیله  او را فرا می خواند.و پیله ٬خانه او برایش تنگ شده بود تمامیتش فراتر از حجم پیله  بود .پس پوسته پیله را شکافت. برای دنیایی بهتر برای رهایی تلاش میکرد.قدم گذاشت .

دنیای خارج پیله چه عجیب وغیر باور بود. برای دیدن این دنیای بزرگ بال ها را گشود.پرواز کرد .وقتی که به خود امد در اوج بود گویی پهنه بیکرا ن اسمان ها تماما در تسخیر بالهای هزار رنگ اش بود  . در عرش می چرخیدو تن ابرها را با بال هایش هزار پاره میکرد.از فراز رودخانه ها که می گذشت  وقتی که در اب جلوه میکرد بر خود وزیبایی وصف ناپذیرش غره میشد .دشت ها را می پیمود تا به تمامی موجودات بگوید.اری من زیباترینم و مرا پایانی نیست.سر مست بود وشاد.روزها وقتی که افتاب از میان بال های الوانش عبور میکرد به خود میگفت من مالک خورشیدم حال انکه تنها ذره ای از انوار خورشید بر او میتابید واو با این فکر خیال خیش را خوش مینود.

فصل دوم:  غرور

هر روز که میگذشت بر زیبایش افزوده میشد .از میان شهر ها میگذشت. از میا کو ها و جنگل ها پر میگشود.بر فراز اسمان خراش ها می نشست وبا خود میگفت زمین زیر پای من است و مرا پایانی نیست.خود را خارج از جاذبه زمین میپنداشت وهمچنان روزها وشب ها را اینگونه سپری می کرد. با خود میگفت من میتوانم به انتهای دنیا بروم من که پهنه اسمان را در اختیار دارم پس نیک میتوانم و پرواز کرد.

فصل سوم:انتهای دنیا

روز ها گذشت واوبیخیال از عقربه  گرد ثانیه شمار ساعت ها پرواز میکرد. به انتهای دنیا رسید.انجا ته ته دنیا بود همه چیز بوده هیچ چیز نبود تنها یک نور و یک ستونی سپید رنگ.نزدیک تر رفت و انگاه فقط تصویر خودش را دید با خود گفت :انتهای دنیا اینجاست .اما هیچ چیز اینجا نیست واین فقط منم.

ناگهان پژواک صدایی را شنید صدا نزدیک ترو نزدیک تر میشد .

انتهای دنیا هیچ نیست تو خود دنیایی را درونت داشتی وندانستی که چیستی .همه عالم در تو بود وتو در همه عالم بدانباله همه چیز گشتی جز خودت.

پروانه با خود گفت پس من تمام دنیایم  اما صدا گفت دیگر دیر دانسنی وحال پایان توست ای پروانه.تو از زمان اندک خود بهره ای نبردی وزمان تو یه پایان رسید واکنون وقت رفتن است.

داستان همین جا به پایان میرسد و کسی از دنیای بعد رفتن پروانه ها خبری ندارد تا غرعه به نام چه کسی بیفتد .من وتو همان پروانه ایم متولد میشویم بال میگشایم مغرور میشویم خود را مالک پهنه اسمان ها و زمین میپنداریم و در جستجوی انتهای دنیا ۳۰ روز عمر پروانه بودنمان را طی میکنیم.اما وقتی به انتهامیرسیم  که دیگر زمانی نیست.

این متن تنها برای این بود که حتی شده برای دقیقه ای درنگ کنیم.پس درنگی کنیم در احوال زندگیمان که وقت دیرست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:45  توسط ب.مستعان  | 

معما

سوال های بی جواب

تا حالا شده صبح که از خواب پا میشین و به خورشید سلام میکنید.

وقتی که پنجره رو باز می کنیدو صدای نفس درختان رو میشنوید  یا وقتی که

نوازش های انگشت های باد و لای موهاتون احساسش میکنید،وقتی که آواز

جویها رو که در تن تبدار زمین در حرکتند میشنوید ویا حتی،  حتی وقتی که

همهمه مردم شهر وپشت چراغ های قرمز زندگی میبینید از خودتون بپرسید

که:

سهم من از این دنیای بزرگ که هر روز توش میلیاردها ذره متولد میشند،

تولدیک صخره ،تولد یک گل ،تولد یک کهکشان وهرارا ن مرگی که توش

هست چیه؟

از خودتون بپرسید:

من کجای این  دنیای نامتناهی وایسادم؟من که در تناسبات کیهانی حتی یک

ذره هم نیستم؟به کجا میخوام برم ؟توی یک جاده پر پیچ وخم که اسمش

زندگیه قدم میزنم  بی انکه بدونم پشت پیچ بعدی چه خبره؟

آره اینا سوال های هر روز من از زندگیه.

همیشه وقتی که توی دل شب البته اگه بشه! تمامیت این شهر شلوغو از

ان دور دورا نگاه کنم به خودم میگم به تعداد این لکه های نورانی(منظورم

لونه ما آدماست،حالا چرا لونه ؟من میگم فقط پرنده ها نیستند که لونه دارند

ما آدما هم خونه که نه لونه داریم ،چون خونه منو تو یه جای دیگست.مگه

نه؟داشتم میگفتم به تعداد این لکه ها ،آدمهایی هست که نفس میکشند

وزندگی که، پشت این پنجره ها در جریانه.بعضی ها راضی ،بعضی ها

ناراضی و...اما کدوم یک از این ادما معنی واقعی زندگیو میدونن؟

نمیدونم .اما اینو خوب میدونم

که ما آدمهادر لابه لای مویرگهای رگهای این شهر شلوغ گم شدیم.

هر روز صبح با طلوع خورشید دویدنو آغاز میکنیم بعضیامون میدونند از کجا

امدنو به کجا میرند ،بعضیامونم میدونند از کجا آمدند اما نمی دونند

مقصدشون کجاست؟خیلی هاهم نه میدونند از کجا آمدند ،نه میدونند واسیه

چی امدند،نه میدونند اخر جاده کجاست؟و این بزرگترین دردی که همه ما

بهش مبتلاییم میشه گفت یه جور اپیدمیه؟؟؟

ولی اینو هم خیلی خوب میدونم که:

مهم زندگی کردن نیست مهم چگونه زندگی کردنه.

به قول شاعر گفتنی:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

به کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود /به کجا می روم اخر نه نمایی وطنم

شاد باشیم،شاد زندگی کنیم وشاد هم برویم.

 شادباشید ،شاد شاد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 13:27  توسط ب.مستعان  | 

انتظار در...

 کوچه ی زندگی

کوچه زندگی انتظار مرا داشت.

اما کسی نبود که میل سفر پذیری روحم را باور کند.

 امروز ،روز دوباره ایست

و آغازی دوباره

و خاک تبدار این کوچه برای آغاز مرا فرا می خواند


ومن آغاز میکنم بودنم را.

من متولد شدم.

آزادم و تهی از تمامی آسیبهای زمینی.

من فراتر از خیشم چون ،چون اویی در مناست.

من بارقه ای از ان نورم.

 من مملو عشقه اویم

و به اسمان مینگرم

و با خود زمزمه میکنم که
دوباره خواهم آمد

میدانم و به سر چشمه عشق بازخواهم گشت. اری نیک میدانم.

 چون من مست می عشقم ،هشیار نخواهم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 1:55  توسط ب.مستعان  | 

تولدی دوباره

برای او مینویسم.

برای او مینویسم    .برای او که مرا در میان تردید ها یافت .در  میان پیله غم .

آن زمان که  پیچک افسوس ها مرا در برگرفته

بود.خسته از نامهری مردمان شهر تزویر.خسته از پژواک صداها.خسته از بودن وبودن ها.

 بودن یا نبودن مسئله اینست ، سوال هرروز من از زندگی .بیزار از خیشو خیشتنم بودم.

شکسته، ویران ،ویران تر از همیشه.در جستجوی فریاد رسی ...

وآنگاه...

 تو آمدی.ومن آغاز کردن را دوباره آغاز کردم. پاییز زندگی را به دست باد سپردم.

 جوانه زدن را ،دوباره شکفتن را. از نو آموختم.

براستی انسان عجب موجود عجیب یست.

خدایا توان خوب بودن را از  من مگیر .مهر ورزیدن را به

من بیاموز تا به اندازه آن توانی که تو خود میدهی به انسان ها عطا کنم.

خدایا توان خوب بودن را از من مگیر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 22:56  توسط ب.مستعان  | 

به قول یه دوست خوب

 به قول یه دوست خوب:

 يادم باشه حرفي نزنم كه به كسي بر بخوره.

 نگاهي نكنم كه دله كسي بلرزه .

راهي نرم كه بي راه باشه.

 خطي ننويسم كه آزار بده كسي رو.

 يادم باشه كه روزو روزگار خوش است .

همه چيز روبه راه و بر وقف مراد هست

و خوب, تنها دل ما دل نيست ........آره. 

قدر دل بدانیم که متاعی گران بهاست .آره

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 22:28  توسط ب.مستعان  | 

نا امیدی

 نا امیدی 

هنگامی که زمانه به کام تو نمی گردد

سهل است که نومید شوی.

و بیندیشی که:

" نمی توانم. پس چرا بکوشم ؟ "

اما ...........

مهم این نیست که چقدر از اشتباه خود بیمناکی.

یا چقدر از آن مایوس شده ای.

تسلیم مشو هرگز......

زیرا........

اگر باز نکوشی و به جستجوی آنچه در زندگی

خواهان آنی ادامه ندهی

به سویت نخواهد آمد.

وسرانجام می پذیری که بهتر از این نیز می توانست باشد.

پیروزی با برد و باخت تو سنجیده نمی شود.

هر شکستی همیشه با قدری پیروزی همراه است .

آنچه مهم است ،احساس بهتری است که نسبت به خود بیابی.

احساس که متکی به استدلال ساده ای است.

تو سعی خود کرده ای.  " آماندا پیرس "

هیچ گاه سر در گریبان افسوس ها وای کاش ها مبریم.

هیچ گاه قلبی را ملرزانیم.

هیچ گاه دستی را که نیازمند یاریست ، پس مزنیم.

هیچ گاه به خیشتنمان دروغ مگویم.

هیچ گاه خود را اسیر صفحات پوسیده وغبار گرفته زندگی مکنیم.

ودر آخر ...

هیچ گاه خدای خیش را درلابه لای روز مرگی ها فراموش مکنیم.

چرا که خدای من همین نزدیکی ،لای شب بوهاست.

 خدایا ،لختی مارا به خیشتنمان وا مگذار.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 22:15  توسط ب.مستعان  | 

راز زندگی

راز زندگی

هنگامی که راههای زندگی را طی می کنی.

زمانی برای بوئیدن گلها بگذار.

زمانی برای رهایی از کشمکش ها.

 از مبارزات و از نزاع ها بگذار.

زمانی برای عشق ورزیدن به فرزندانت بگذار.

زمانی بگذار که به همسایه ات عشق بورزی.

   و حتی مهمتر ازآن

"زمانی برای عشق ورزیدن به خودت بگذار".

و اگر تصوری را که دیگران از تو دارند نمی پسندی.

"زمانی برای ایجاد تغییرات بگذار".

  بهترین آدمی باش که میتوانی.

در اوج باش .در اوج بمان .در اوج بدرخش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:42  توسط ب.مستعان  |