سوال های بی جواب
تا حالا شده صبح که از خواب پا میشین و به خورشید سلام میکنید.
وقتی که پنجره رو باز می کنیدو صدای نفس درختان رو میشنوید یا وقتی که
نوازش های انگشت های باد و لای موهاتون احساسش میکنید،وقتی که آواز
جویها رو که در تن تبدار زمین در حرکتند میشنوید ویا حتی، حتی وقتی که
همهمه مردم شهر وپشت چراغ های قرمز زندگی میبینید از خودتون بپرسید
که:
سهم من از این دنیای بزرگ که هر روز توش میلیاردها ذره متولد میشند،
تولدیک صخره ،تولد یک گل ،تولد یک کهکشان وهرارا ن مرگی که توش
هست چیه؟
از خودتون بپرسید:
من کجای این دنیای نامتناهی وایسادم؟من که در تناسبات کیهانی حتی یک
ذره هم نیستم؟به کجا میخوام برم ؟توی یک جاده پر پیچ وخم که اسمش
زندگیه قدم میزنم بی انکه بدونم پشت پیچ بعدی چه خبره؟
آره اینا سوال های هر روز من از زندگیه.
همیشه وقتی که توی دل شب البته اگه بشه! تمامیت این شهر شلوغو از
ان دور دورا نگاه کنم به خودم میگم به تعداد این لکه های نورانی(منظورم
لونه ما آدماست،حالا چرا لونه ؟من میگم فقط پرنده ها نیستند که لونه دارند
ما آدما هم خونه که نه لونه داریم ،چون خونه منو تو یه جای دیگست.مگه
نه؟داشتم میگفتم به تعداد این لکه ها ،آدمهایی هست که نفس میکشند
وزندگی که، پشت این پنجره ها در جریانه.بعضی ها راضی ،بعضی ها
ناراضی و...اما کدوم یک از این ادما معنی واقعی زندگیو میدونن؟
نمیدونم .اما اینو خوب میدونم
که ما آدمهادر لابه لای مویرگهای رگهای این شهر شلوغ گم شدیم.
هر روز صبح با طلوع خورشید دویدنو آغاز میکنیم بعضیامون میدونند از کجا
امدنو به کجا میرند ،بعضیامونم میدونند از کجا آمدند اما نمی دونند
مقصدشون کجاست؟خیلی هاهم نه میدونند از کجا آمدند ،نه میدونند واسیه
چی امدند،نه میدونند اخر جاده کجاست؟و این بزرگترین دردی که همه ما
بهش مبتلاییم میشه گفت یه جور اپیدمیه؟؟؟
ولی اینو هم خیلی خوب میدونم که:
مهم زندگی کردن نیست مهم چگونه زندگی کردنه.
به قول شاعر گفتنی:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
به کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود /به کجا می روم اخر نه نمایی وطنم
شاد باشیم،شاد زندگی کنیم وشاد هم برویم.
شادباشید ،شاد شاد.